بچه گونه - داستان کودکانه قولِ مردونه

داستان کودکانه قولِ مردونه
داستان,کودکانه,قولِ,مردونه,
 شن جادویی چسبان

    بچه گونه


بچه گونه: امروز یه داستان درباره مدافعین حرم براتون می ذارم.


از خواب که بیدار شدم، باز یاد قولی افتادم که به بابا داده بودم. بعضی وقتا فکر می‌کنم این بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ام بوده!
سر از کار بزرگ‌ترا درنمی‌یارم! بابا خیلی می‌ره سفر. هر دفعه هم اونقد می‌مونه که مجبور می‌شم با گریه سراغش رو از مامان بگیرم. 


داستان کودکانه درباره مدافعین حرم


معمولاً این ترفند جواب می‌ده و چند روز بعد، پیداش می‌شه! هر بار که برمی‌گرده، برام سوغاتی می‌یاره و می‌گه دلش برام قد یه دنیا تنگ شده. نمی‌فهمم، خب پس چرا می‌ره؟!
این دفعه که می‌خواست بره، بهش گفتم: «نرو»
- باید برم پسرم!
- پس زود بیا، همین فردا.
خندید. چهره‌اش مثل یه گل شکفت. همیشه خنده‌های قشنگش رو دوست داشتم. گفت: «این دفعه دارم یه سفر طولانی می‌رم.»
یه‌جوری گفت «طولانی» که یک‌دفعه تمام دلم براش تنگ شد. پرسیدم: «کجا می‌ری؟»
نشست روبه‌روم، تو چشمام نگاه کرد و با لبخند گفت:
- یه رازه، دوست داری بهت بگم؟


داستان کودکانه درباره مدافعین حرم


پرسیدن نداشت؛ همۀ بچه‌ها عاشقِ شنیدن رازَن. بابا هم حتماً این رو می‌دونست. گفت:
- می‌رم با دشمنا بجنگم! اونا به خودشون جرئت دادن و به حرم حضرت زینب (س) حمله کردن! مردم رو اذیت کردن، خونه‌هاشون رو خراب کردن! می‌رم تا بهشون نشون بدم که تا ما زنده‌ایم، حق ندارن به حرم بی‌بی نگاه کنن، چی برسه که دستشون رو دراز کنن طرف حرم! می‌رم تا بهشون بفهمونم که تا ما هستیم، حق ندارن به آدمای ضعیف، زور بگن و اذیتشون کنن.
مثل یه قهرمان حرف می‌زد. صداش پر از قدرت بود. وقتی بابا این‌جوری حرف می‌زنه، کِیف می‌کنم، حس می‌کنم بابای من قوی‌ترین بابای دنیاست.


داستان کودکانه درباره مدافعین حرم


گفتم: «منم می‌یام با دشمنا بجنگم.»
- نمی‌شه. تو باید بمونی و قول بدی مثل یه مرد، مراقب مامانت باشی، یه قول مردونه!
بعدم دستش رو آورد بالا و انگشت کوچیکش رو خم کرد. منتظر قولِ من بود.
اصلاً دوست نداشتم همچین قولی بدم. دلم می‌خواست با بابا برم. می‌دونستم خیلی زود دلتنگش می‌شم؛ اما این اولین باری بود که بابا مردونه ازم چیزی می‌خواست. مونده بودم چه کار کنم! دستم رو بردم جلو و انگشت کوچیکم رو قلاب کردم به انگشت بابا، گفتم: «قول مردونه؛ ولی باید تا روز تولدم برگردی.»


داستان کودکانه درباره مدافعین حرم


خندید: «قربون پسرم برم.» بعد خم شد، پیشونی‌ام رو بوسید و رفت.
الان چند ماهه از تولدم می‌گذره. هنوز بابا برنگشته! خیلی دلم می‌خواد با گریه سراغش رو بگیرم تا دوباره پیداش بشه؛ اما بهش قول دادم، یه قول مردونه!



منبع : کودکانه رضوی


نویسنده :
تاریخ : چهارشنبه 10 آذر 1395



نظرات

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

تبلیغات


 خرید ماهی رباتیک جینو

ترجمه سایت


درباره ما



مدیر سایت : admin

آمار سایت

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
امروز :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

امکانات جانبی