تبلیغات
بچه گونه - شعر کودکانه شهادت حضرت رقیه (س)

بچه گونه - شعر کودکانه شهادت حضرت رقیه (س)

شعر کودکانه شهادت حضرت رقیه (س)
شعر,کودکانه,شهادت,حضرت,رقیه,س,
کودک و ماه رمضان

    بچه گونه


بچه گونه: امروز سالروز شهادت دختر سه ساله امام حسین (ع)، حضرت رقیه (س) هست. این روز رو بهتون تسلیت می گم.

به همین مناسبت، یه شعر براتون می ذارم. این شعر، واقعه کربلا رو از زبان حضرت رقیه (س) روایت می کنه.


آی قصه قصه قصه، ای بچه های قشنگ
برای قصه گفتن، دلم شده خیلی تنگ

من حضرت رقیه، یه دختر سه ساله م
همه میگن شبیه گل های سرخ و لاله م

گل های دامن من، سرخ و سفید و زردن
همیشه پروانه ها دور سرم میگردن

از این شهر و ازون شهر آدمای زیادی
میان به دیدن من، تو گریه و تو شادی

هر کسی مشکل داره، میزنه زیر گریه
مشکل اون حل میشه، تا میگه یا رقیه

خلاصه ای بچه ها، اسم بابام حسینه
به یادتون میمونه؟ بابام امام حسینه

پدربزرگ خوبم امیر مؤمنینه
اون اولین امامه، ماه روی زمینه

تو دخترای بابام، از همشون ریزترم
خیلی منو دوست داره، از همه عزیزترم

مثل رنگین کمون بود النگوهای دستم
گردنبند ستاره به گردنم می بستم


شهادت دختر سه ساله امام حسین (ع)، حضرت رقیه (س)


یه روزی از مدینه،سواره و پیاده
راه افتادیم و رفتیم همراه خونواده

به سوی مکه رفتیم، تو روز و تو تاریکی
تا خونه خدا رو ببینینم از نزدیکی

چن روزی توی مکه موندیم و بعد از اونجا
راه افتادیم و رفتیم به صحرای کربلا

به کربلا رسیدیم، اونجا که دریا داره
اونجا که آسمونش پر شده از ستاره

تو کربلا بچه ها سن و سالی نداشتم
بچه کبوتر بودم، پر و بالی نداشتم

همیشه عمه زینب میگفت دورت بگردم
به حرفای قشنگش همیشه گوش میکردم


تو صحرای کربلا ما با غولا جنگیدیدم
با اینکه تنها شدیم ولی نمی ترسیدیم

تو کربلا زخمی شد چند جایی از تن من
سبد سبد گل سرخ ریخت روی دامن من

بزرگا که جنگیدند با غولای بد و زشت
ما توی خیمه موندیم، بزرگا رفتن بهشت

گلهای دامن من از تشنگی می سوختن
به گریه کردن من چشماشونو می دوختن

تحمل تشنگی راس راسی خیلی سخته
مخصوصاً اونجایی که خشکه و بی درخته

دامنم آتیش گرفت مثل گلای تشنه
به سوی عمه زینب دویدم پابرهنه

خواستم که صورتم رو با چادرم بپوشم
خوردم زمین در اومد گوشواره از تو گوشم

غولا منو گرفتن، دست و پاهامو بستن
خیلی اذیت شدم، قلب منو شکستن


شهادت دختر سه ساله امام حسین (ع)، حضرت رقیه (س)


خلاصه ای بچه ها تو صحرای کربلا
وقت غروب خورشید، شدیم اسیر غولا

پیاده و پیاده همراه عمه زینب
راه افتادیم و رفتیم، از صبح زود تا به شب

تا اینکه ما رسیدیم به کشور سوریه
از کربلا تا اونجا راه خیلی دوریه

توی خرابه شام ما رو زندونی کردن
با ما که بچه بودیم نامهربونی کردن

فریاد زدم: «آی مردم، عموی من عباسه
بابام امام حسینه، کیه اونو نشناسه؟»

سر غولا داد زدیم، اونا رو رسوا کردیم
تو قلب مردم شهر خودمونو جا کردیم


شهادت دختر سه ساله امام حسین (ع)، حضرت رقیه (س)


بابام یه شب به خوابم اومد توی خرابه
گفت که: بابا حسینت میخواد پیشت بخوابه

دست انداختم گردنش، تو بغلش خوابیدم
خیلی شب خوبی بود، خوابای رنگی دیدم

صبح که بلند شدم من، دیدم که یک فرشته م
مثل داداش اصغرم، منم توی بهشتم


شاعر: محمد کامرانی اقدام

کتاب حضرت رقیه(س)؛ کتاب شماره «٢» از مجموعه شعر کودکان کربلا، ناشر: حدیث نینوا



منبع : وارث




نویسنده :
تاریخ : شنبه 15 آبان 1395
موضوع : شعر کودکانه،


نظرات

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

ترجمه سایت


درباره ما



مدیر سایت : admin

آمار سایت

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
امروز :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :