بچه گونه - داستان کودکانه نام ‎های نا‌آشنا

داستان کودکانه نام ‎های نا‌آشنا
داستان,کودکانه,‎های,نا‌آشنا,
 کلاه کودکان Flipeez

    بچه گونه


بچه گونه: سلام دوستای خوبم

امروز یه داستان براتون می ذارم. این داستان درمورد پیش بینی حضرت محمد (ص) از شهادت امام حسین (ع) هست. 

 
فاصله ی سِنی حسن و حسین (ع) کمتر از یک سال بود. آن ها یکی پس از دیگری راه رفتن و حرف زدن را آموختند و کم کم به میان مردم رفتند. اهل مدینه اخلاق و ادب و مهربانی آن دو را در کوچه و مسجد و بازار می دیدند و حسرت می خوردند که چرا فرزندانی مانند ایشان ندارند

داستان درباره پیش بینی شهادت امام حسین (ع)

پیامبر خدا(ص) به حسن و حسین(ع) علاقه مند بود و دوست داشت مردم از علاقه اش به آن ها با خبر شوند. بنابراین پیش چشمِ مردم به آن ها محبت می کرد. آن دو را روی پایش می نشاند و نوازش می کرد، صورتشان را می بوسید و گاهی آن ها را بر دوش خود سوار می کرد. هنگامی که آن دو به مسجد می آمدند، پیامبر خدا(ص) سخنش را قطع می کرد، از منبر پایین می آمد و آن ها را در آغوش می کشید.

قصد پیامبر خدا(ص) این بود که مردم دو فرزند او را دوست داشته باشند و هرگز از آن ها جدا نشوند. او حسن (ع) و حسین (ع) را به یک اندازه دوست داشت؛ ولی هنگامی که درباره ی حسین(ع) حرف می زد، کلامش رنگ و بوی غم می گرفت و نام‎هایی را به زبان می آورد که برای مردم ناآشنا بود.

داستان درباره پیش بینی شهادت امام حسین (ع)

روزی، پیامبر (ص) همراه تعدادی از یاران از کوچه ای می گذشت که چند پسربچّه در آن بازی می کردند. همین که چشم پیامبر (ص) به یکی از آن ها افتاد، به سویش دوید و او را بغل کرد. روی زانو نشست و پسرک را بوسید، بر سرش دست کشید و با او مهربانی کرد.

همراهان آن حضرت دلیل این کارش را پرسیدند. او پاسخ داد: «چند روز پیش این کودک را در حال بازی با حسین (ع) دیدم و از رفتارش پی بردم که فرزندم را دوست دارد. پس به خاطر دوستی اش با حسین (ع) به او علاقه مند شدم».
پس بی درنگ به حاضران گفت: «جبرائیل خبر داد که این کودک در کربلا از یاران فرزندم حسین (ع) خواهد بود».

همراهان پیامبر خدا نمی دانستند کربلا کجاست و در آن جا چه روی خواهد داد. آن ها از این حرف پیامبر خدا(ص) تعجّب کردند، ولی چیزی نگفتند.
پیامبر خدا (ص) چند بار دیگر هم این نام را بر زبان آورد. یک بار، زمانی بود که تعدادی از مسلمانان در کنار آن حضرت به سفری رفته بودند، ناگهان در جایی ایستاد و قطره های اشک از چشمش جاری شد. 

آن گاه به همراهانش رو کرد و گفت: «هم اکنون، جبرائیل درباره ی سرزمینی به نام کربلا با من حرف زد که فرزندم حسین (ع) در آن جا کشته می شود. این سرزمین در حوالی رود فرات قرار دارد».
همسفران پیامبر خدا (ص) باور نمی کردند که فرزند عزیز پیامبر کشته شود. پس با تعجّب پرسیدند: 
«چه کسی او را می کشد»؟
پیامبر خدا(ص) گفت: «یزید!...»

داستان درباره پیش بینی شهادت امام حسین (ع)

آن ها به یکدیگر نگاه کردند و به فکر فرو رفتند. آن حضرت می دانست که آن ها یزید را نمی شناسند. چون او هنوز به دنیا نیامده بود.
او همچنین می دانست که آن ها کربلا را هم نمی شناسند؛ ولی این نام ها را به زبان می آورد، گویی از این کار هدفی را دنبال می کرد.



منبع : آستان قدس رضوی


نویسنده :
تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395



نظرات

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

تبلیغات


 لیوان جادویی Wow Cup

ترجمه سایت


درباره ما



مدیر سایت : admin

آمار سایت

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
امروز :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

امکانات جانبی